امير محمدامير محمد، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

بهانه قشنگ زندگی

پر از احساس

  تو آمدی و خدا خواست پسرم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی     تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید و استخاره زدم ، گفت ياسينم باشی     خدا کند که ببینم گلي ز گلهایی خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی     خدا کند که پر از عشق مادرت باشی خدا کند که پر از مهر پدرت باشی     همیشه کاش که یک سمت ، پدرت باشد تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی     تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود تو دست کوچک باران باورم باشی     بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد بیا گلم که خدا خواست پسرم باشی...
21 تير 1390

پر از احساس

تو آمدی و خدا خواست پسرم باشی و بهترین غزل توی دفترم باشی تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید و استخاره زدم ، گفت ياسينم باشی خدا کند که ببینم گلي ز گلهایی خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی خدا کند که پر از عشق مادرت باشی خدا کند که پر از مهر پدرت باشی همیشه کاش که یک سمت ، پدرت باشد تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود تو دست کوچک باران باورم باشی بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد بیا گلم که خدا خواست پسرم باشی تو آمدی و خدا خواست از همان اول...
21 تير 1390

يه كار خطرناك

ديشب جايي مهمون بوديم وقتي براي خداحافظي از در خونه بيرون آمديم امير محمد از يه لحظه غفلت ما استفاده كرد و به سرعت كمي از ما دور شد تا آمدم دستش را بگيرم فكر كرد مي خوام باهاش بازي كنم شروع كرد به دويدن به سمت خيابان اصلي خدا خيلي دوستمون داشت كه تو اون لحظه هيچ ماشيني از اونجا رد نمي شد منم كه به شدت ناراحت بودم دو تا پشت دستي بهش زدم . مطمئنم كه از اين كار من ناراحت نمي شي عزيزم چون بايد يه جوري متوجه رفتار بدت بشي خداي من حتي فكر كردن بهش تنمو مي لرزونه ، ممنون از خداي مهربونم بهترين محافظ بود در مقابل خطر جدي كه پسرمون تهديد كرد. گر خداوند من آن است كه من مي دانم         &nbs...
21 تير 1390

يه كار خطرناك

ديشب جايي مهمون بوديم وقتي براي خداحافظي از در خونه بيرون آمديم امير محمد از يه لحظه غفلت ما استفاده كرد و به سرعت كمي از ما دور شد تا آمدم دستش را بگيرم فكر كرد مي خوام باهاش بازي كنم شروع كرد به دويدنبه سمت خيابان اصلي خدا خيلي دوستمون داشت كه تو اون لحظه هيچ ماشيني از اونجا رد نمي شد منم كه به شدت ناراحت بودمدو تا پشت دستي بهش زدم . مطمئنم كه از اين كار من ناراحت نمي شي عزيزم چون بايد يه جوري متوجه رفتار بدت بشي خداي من حتي فكر كردن بهش تنمو مي لرزونه ، ممنون از خداي مهربونم بهترين محافظ بود در مقابل خطر جدي كه پسرمون تهديد كرد. گر خداوند من آن است كه من مي دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد. ...
21 تير 1390

زمزمه های مادرانه

کودک من آسمان را بنگر ، که هنوز بعد صدها شب وروز، مثل آن روز نخست گرم وآبی وپر از مهر به ما می خندد! یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان نه شکست ونه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد ونفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت، تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست! کودک من تو مرا داری ومن هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست! کودک من دل به غم دادن واز یاس سخن گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند.... کودک من! غم واندوه،اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد وشکست، با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن، وبگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست! او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورا...
20 تير 1390