منو و آقا پسرو و سه روز تعطيلي (روز سوم)
روز جمعه روز سومي بود كه از صبح تا آخر شب با پسرخوشگلم بودم بعد از خوردن صبحونه يه سر رفتيم خونه مامان بزرگ تا ظهر اونجا بوديم و امير محمد جون كه چشمش به مامان بزرگش افتاد و مطمئن شد اينجا همون جايي كه مي تونه آتيش روشن كنه حسابي شروع كرد به شيطوني چشمتون روز بد نبينه انواع و اقسام كارهاي كه مي تونست انجام بده رو انجام داد و حسابي خودشو خسته كرد وقتي آوردمش خونه ديگه از خستگي فقط بهونه خوابو مي گرفت و منو مجبور كرد كه قبل از ناهار خوردن بخوابونمش يه دو سه ساعتي لازم بود تا انرژي از دست رفته جبران شه بنابرين تا ساعت 4 بعد از ظهر خوابيد و بعد از بلندشدن از خواب و خوردن غذا ...
نویسنده :
مامان مریم
11:29


