مامان ، كار و عذاب وجدان
تقريباًيك سال و نيم پيش بود که من بعد از 6 ماه لذتبخش در کنار شما بودن مجبور شدم از شما دل بکنم و دوباره برم سر کار . و چه سخت بود روز اول دل کندن از شما......
.gif)
.gif)
.gif)
الاننزديك بهيك سال و نيم که من دوباره شروع بکار کردم و مجبورم هر روز صبح از شما دل بکنم و برم... اون موقع خیلی کوچولو بودی بجز شیر احتیاج آنچنانی به مامانت نداشتی. يه روز قبل مقداری شیرروزانه برای مصرف فردایت میدوشیدم (و چه کار دردناک وعذاب آوری بود این شیر دوشیدن)
. و با این وجود هم بعدازظهر ها که می آمدم خونه اولین کاری که میکردم شیر دادن به شما بود. و شما هم با اون صورت معصوم و چشمهای کوچولوت نگاهی حاکی از رضایت بهم میکردی و من خوشحال بودم و دلخوش به همین لحظات باقی مانده از روز برای در کنار تو بودن.
هر چه بزرگتر که میشدی جدا شدن ازت سخت و سخت تر میشد.
بزرگتر میشدی و این جدایی فیزیکی و بیشتر حس میکردی
و کار را برای من دشوارتر...
یادمه توي9 ماهگيت بود که صبح وقتی شیرت دادم و بلند شدم تا برم شما چشمات و باز کردی و نگاهم کردی , من بغلت کردم و شما محکم چسبیدی بهم , مجبور شدم دوباره بهت شیر بدم تا شاید خوابت بگیره و در نهایت هم بزحمت و کلک از تیر رس نگاه معصومت فرار کنم و برم. چندین روز را به همین منوال طی کردیم تا اینکه شما عادت کردی به رفتن من و درک اجبار رفتن من. و شاید هم از نگاه من عذاب وجدانم رو دیدی و نخواستی تا بیشتر عذاب بکشم و شاید و حتما اگر بیشتر ادامه پیدا میکرد از خیر کار کردن میگذشتم...
يك سال و نيم گذشته و من همچنان در گیرم ... درگیر خودم - کارم – دلتنگیهام و عذاب وجدان ...
هر روز صبح بایستی به زحمت از شما دل بکنم و برم سر کار. هر روز صبح موقعی که شما تو خواب نازی میام و بغلت میکنم شمام چشمای کوچولوت رو باز میکنی و نگاهی به من میکنی و بعد در حالی که خیالت راحت شده لبخندی زده و سرت رو میزاری رو شونه هام و دوباره میخوابی. و وای به موقعی که بیدار بشی; خوب میفهمی که میخوام دوباره تنهات بزارم و برم , محکم میچسبی بهم و سرت رو میزاری رو شونه ام و دستاتو دورم حلقه میکنی; همه وجودموعذابی فرا میگیره...
چقدر سخته اون موقع پایین گذاشتنت از آغوشم...
سرگرم کردنت...
و دوباره و دوباره فرار کردن از دیدرست...
و از همه دشوارتر و عذاب آورتر دل کندن از تو...
توی 10ساعت کار اداری هم همش تو فکرتم.همش دارم برنامه ریزی میکنم برای ادامه روز و فرصتی که باقی میمانه برای با تو بودن. امروز باامير محمدبازی کنم ! امروز با اميرمحمدصدای حیوونها رو تمرین کنم! امروز براش کتاب بخونم! ووو...
و اغلب اوقات نمیتونم اون برنامه ای رو که دوست داشتم درست اجرا کنم و راضی باشم که روز مفیدی رو با تو سر کردم و تونستم چیزی رو بهت یاد بدم. همیشه ! همیشه خستگیها ! برنامه های روزانه دیگه ! و شیطونیها و بازیگوشی شما...
الان شما 2سالشده ولی 10 -11 تا کلمه بیشتر بلد نیستی (بابا-ماما-ممه-دد-هاپو-بععی-قار قار...) که همین ها رو هم بزور به زبون میاری و هر چی هم سعی میکنم باهات تمرین کنم و صحبت کنم و کلمه جدیدی بهت یاد بدم خیلی علاقه ای نشون نمیدی و همش دوست داری بری پی بازی خودت و بازیگوشی در میاری.
خیلی نگرانم نمیدونم چکار کنم ؟ بعضیها میگن اشکال نداره چون برخی از بچه ها کلمه نمیگن و یهو شروع میکنن به جمله گفتن. ولی همه بچه های هم سن و سال شما کلمات زیادی بلدند و حرف میزنند ولی شما نه. نه اینکه نتونی احساس میکنم نمیخوای! نمیدونم چرا ولی یه جور حس لجبازی در یادگیری داری؟ دوست نداری چیزی رو که ازت خواستم تکرار کنی تا یاد بگیری...
شاید هم تقصیر منه؟
حتما من برای یاد دهی و صحبت با شما کم وقت میزارم و توقع بیجا میکنم؟
شاید باید بیشتر با شما باشم؟
شاید هم از دست من دلخوری؟ ...
![]()
وقتی مادرهای دیگرو میبینم که بیشتر پیش بچه هاشون هستن یکم دلخور میشم....
همیشه احساس عذاب وجدان میکنم که نمیتونم مثل مامان های دیگه همیشه کنارت باشم و بزرگ شدن وبالندگیت رو لحظه به لحظه ببینم.
![]()
قبل از تولدت چندین تا کتاب در مورد نوزاد و چگونگی مراقبت از کودک و... خریدم . یکی از کتابهایی که خریدم این بود(همه کودکان تیز هوشند اگر...) خیلی کتاب خوب و جالبی هست میگه که در هر سنی چه بازیها و چه تمرینهایی باید با کودکمان داشته باشیم تا رشد ذهنی- حرکتی و اجتماعی کودک بخوبی انجام گیرد.
خیلی دوست دارم فرصت میکردم تا بیشتر با تو باشم –بیشتر با هم بازی میکردیم – تاتی میکردیم – حرف میزدیم و برایت قصه میخوندم ولی....
شاید من و باباعلي خیلی درگیر کار باشیم و همیشه کنارت نیستیم و وقتی میاییم خونه خیلی خسته ایم ونمیتونیم مثل پدر و مادرهای دیگه باهات بازی کنیم – ببریمتبيرون – با هم بریم پارک و... برای شما خیلی سر حال نیستیم ولی این رو بدون که خیلی دوستت داریم و تموم تلاشمون اینه که یه آینده خوب رو برات بسازیم ... و این همیشه دقدقه ذهنیمونه و تو فرصت کمی که پیدا میکنیم تموم سعیمون رو میکنیم تا تنهاییهایت رو جبران کنیم و گوشه ای از عذاب وجدانی خودمون رو کم.
بدون که ما هر دو با همه خستگیها و مشغله ای که داریم
همیشه به یادتیم
و همیشه تو فکر اینیم که چکار کنیم به شما خوش بگذره
و خوشحال باشی و راحت...
هنوز خیلی کوچیکتر از اونی هستی که بفهمی چرا هر روز مجبوری10 ساعت دوری از من و 16ساعت دوری از پدرت رو تحمل کنی و امیدوارم وقتی بزرگتر شدی این رو بفهمی .
![]()
من ،مامانِ همیشه خسته تو !
از طرف خودم و بابا ازت عذر می خوام .
هم بخاطر تموم این ساعتهایی که ازت دور هستیم
و هم بخاطر همه خسته بودنهامون!...
![]()
من ، یه مامانه خسته ام
با هزار و یک مسئولیت و مشغله ذهنی توی خونه و بیرون از خونه .
![]()
یه مامان با یه کوله بار عذاب وجدان.
با هزاران میباست و نمیبایست و ای کاش و افسوس.
![]()
با رویی شرمنده از چشمهای تو.
چشمهایی که وقتی بعد از 6 ساعت دوری دم در به استقبالم می آیند
شادی و شور درونشان موج میزند و من!
![]()
من جز نگاه خسته
و قلب دلتنگم
چیز بیشتری ندارم تا نثار
قدمهایت
چشم میگون
و لب خندونت کنم...

پس من رو ببخش اگه:
همیشه حوصله بازی کردن با تو رو ندارم .
بعضی وقتها حوصله شیطونی های شما رو هم ندارم.
بعضی وقتها از بد غذایی شما عصبانی و دلخور میشم .
بعضی وقتها خسته میشم از بس که بهم وصلی و داری مدام شیر میخوری.
بخاطر لحظه هایی که سراغم میای و من خودم رو می زنم به خواب تا تو هم بخوابی .
همیشه حوصله شیطونیهای شما و آب بازی شما رو ندارم و به همین خاطر از توی حیاط بردن شما امتناع میکنم.
بعضی روزها از اینکه قطره آهن و شربت ویتامین ات رو نمیخوری و همه اش رو تف میکنی بیرون ناراحت و عصبانی میشم.
جیغ و دادم میره هوا وقتی که شمابدون اينكه دست کسی رو بگیری از پله های حیاطمي ريپایین.
من رو ببخش به خاطر همه خستگیهامون! بیحوصلگیهامون! و احیانا جیغ و دادی که سرت زدیم...
و این و بدون که تو همه دنیای مایی ...

ولی با این وجود هنوز هم ادامه میدیم... فقط به خاطر شما ...
پس شما هم تحمل کن عزيزكم.


مامان ، كار و عذاب وجدان
