دل نوشته های مامان مریم
صبح روزی که مجبوری بچهات رو بزاری پیش مادربزرگش و راهی محل کار بشی، انگار داری توی رینگ با خودت بوکس بازی میکنی.
یه مشتت رو میکوبیاون سوی صورتت که «آخه این بچه تنها نذار.....
اون یکی مشتت بالا میاد و میکوبه این سوی صورتت
که «این یه حقیقته محضه که خیلی ها باهاش درگیرن.»
باز این مشت که" ببینخوابه و وقتی بیدار بشه تا بعداز ظهر تو رو نمی بینه "و بازاون یکی مشت فرودمیاد توی چشمت
که «چارهای نداری. مجبوری بری»
مهم نیست که کی برنده میشه. این کتک کاری تا آخر روز ادامه داره
و دست آخراون چیزی که له و لورده میشه، صورت توست.
آخ که صورتم امروز درد می کنه
می دونم درکم می کنی
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


دل نوشته های مامان مریم 
