روزی که با هم بودیم
سلام همه نی نی های خوشگل ، مامانای مهربون و باباهای صبور

روز پنجشنبه روزی بود که مامانم دانشگاه نداشت و تونستیم با هم باشیم صبح که من و بابام و مامانم رفتیم فروشگاه رفاه تا خرید کنیم به به ، به این فروشگاه ها ، چون بزرگه من می تونم برای خودم بدو بدو و بپر بپر کنم ......

هیشکی هم با من کار نداره تازه تا منو می بینن می گن آخی پسر خوشگل چه شیطونی می کنه مامان و بابامم که کمی حواسشون به منه یه کمی هم به خریدشون خلاصه اینکه من خیلی دوست دارم همیشه برم فروشگاه برای خرید کردن بعدش هم سوار يه وسيله شدیم(مترو) که اونم خیلی خوب بود البته من به اون می گم هوهو چی چی چون هنوز نمي دونم اسمش چيه ؟ ![]()
بعدشم لالا و شب كه شد بازم با هم ، البته به اضافه ماماني جون رفتيم سينما كه فيلم توپولي رو ببينم ولي چون سانس فيلم تموم شده بود فيلم يه حبه قندو ديدم من كه از اين فيلم سر در نووردم ولي چون اولين بار بود سينما مي رفتم خيلي با تعجب به پرده سينما نگاه كردم وسط صندلي ها بالا و پايين رفتم تا فيلم تموم بشه منم به يه خواب ناز رفتم و بعدشم وقتي چشم باز كردم يه روز ديگه شروع شد به اميد روزهاي خوب براي همه ني ني ها و مامان باباهاشون.
راستي اولين تئاتري كه من ديدم خورشيد كاروان بود سال 89 ايام محرم
و اولين فيلم توي سينما فيلم يه حبه قند سال 90



روزی که با هم بودیم
