..... شب ساعت 11 بود و من جزء چند نفري بودم كه بايد براي انجام اعمالم به خانه دوست مي رفتم صداي قلبم شنيدني شده بود و ضربان قلبم هر چه به خانه كعبه نزديك مي شدم بيشتر مي شد لبام مي لرزيد و تمام وجود دچار رعشه شده بود حتي توي خواب هم نمي ديدم قسمتم باشه خانه خدا رو ببينم ولي قريون خداي مهربون بشم كه برام خواست و آرزوي زيارت خانه خدا به دلم نموند وارد حرم شدم گوشهای از جمال کعبه پیدا بود و من باز بوسه بر کف حرم میزدم من خاک حریم حرمت بوده و هستم شرمنده ز لطف و کرمت بوده و هستم در کوی سلیمانی تو جای گرفتم چون مور به زیر قدمت بوده و هستم وقتي از صفا و مروه رد شدم و مي خواستم پله هاي حرم رو بالا برم روحاني كاروان از من...