امير محمدامير محمد، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

بهانه قشنگ زندگی

من و تو يه دنيا آرامش

کنار تو چه آرومم چه خوبه من تو رو دارم همه دلواپسی ها رو به دست باد می سپارم کنار تو پراز حسم یه حس عشق و شیدایی یه حسی تو دلم میگه تو اون امید فردایی کنار من که می مونی خوشی هم موندگار میشه خزون کم میشه از تقویم همه فصلا بهار میشه چه خوبه خنده های تو شده مهمون این خونه نفس های پر از عشقت شده با من یه همخونه کنارم هستی و عشقم تویی شاخه گل نازم تو وقتی با منی انگارپر از شوق یه پروازم   قدم برداشتنت با من میشه معنای خوشبختی  باتو آروم آرومم نمی ترسم من از سختی     تو دنیای منی این همون دوست داشتن محضه چقدر این زندگی خوبه با تو خوشبختم هر لحظه ...
20 آبان 1391

كارمند كوچولوي مامان

سلام عزيزم چند روز پيش صبح زود طبق معمول داشتم يواشكي از خونه مي اومدم بيرون تا برم سركار ديدم يهويي مثل فنر از جات پريدي و خوابالو خوابالو به من گفتي مامان بريم اداره دير مي شه ها من هاج و واج موندم با اون خواب عميقي كه تو رفته بودي چجوري يهو از خواب بيدار شدي و حالا مي خواي همراه من باشي تا محل كارم بعد از كلي صحبت كردن و قطع شدن اميدم از اينكه تو قانع بشي و بموني خونه لباساتو عوض كردم و رهسپار اداره شديم تا رسيديم وزارتخونه اونجا مورد استقبال همكارا قرار گرفتي و حسابي ازت پذيراي شد و بعدشم شيطنت و آتش سوزندنا شروع شد و من و همكارا فقط مي تونستيم تماشا كنيم چون تقريباً كنترل كردن شما بدون اينكه اشك ب...
26 مهر 1391

عاشقانه هاي من

    وقتي تو گريه مي كني چشماي من ابري مي شن انگار كه عاشقونه هام ، دچار بي صبري مي شن روي مدار ذهن من ،انگار كسي پا مي ذاره يه كوله بار غصه رو ، توي دلم جا مي ذاره بغض غريبي مي شينه ،توي نگاه خسته ام                          تو آسمون دل تو ،كفتر پر شكسته ام گريه نكن عروسكم! نذار كه زانو بزنم براي خنديدن تو آخه چقدر رو بزنم؟ تا سه شماره مي شمرم سريع برام نفس بكش از گريه ها و ريسه هات، خسته بشو و دست بكش بذار مدار ذهنمو پر كنه عطر خنده هات ترنم قشنگ من! عا...
26 مهر 1391

رويش

  سلام به تو عزيزترين موجود زندگي ام همه مامان و بابايي ها لحظه به لحظه شاهد قد كشيدن زيباترين هديه خداوندي خودشون هستند و توي يه لحظه پيش خودشون مي گن نگاه كن توي يه چشم بر هم زدن بچم بزرگ شد بچه اي كه تا چند وقت پيش .....         اولين نگاهشو بهت انداخت             اولين بار به رومون لبخند زد              اولين بار كه به تنهايي نشست اولين بار كه بهمون مامان يا بابا گفت  اولين بار كه چهار دست و پا حركت كرد  اولين بار ...
25 مهر 1391